سلام.من آیدا هستم.متولد سال 1361 از کرمانشاه.دارای مدرک لیسانس زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه سراسری رازی.علاقمند به موسیقی و سینما و شعرو روانشناسی و اینترنت.و البته عاشق فوتبال.
ما لحظات را طی کردیم تا به خوشبختی برسیم افسوس که آن لحظات خوشبختی ما بودند. www.aidabarani.blogfa.com وبلاگ با من بمان
خیلی وقت است که دست به قلم نبرده ام تا چیزی بنویسم ولی این روزها حسی از درونم مرا بر آن میدارد که قسمتی از حرفهای دلم را بیرون بریزم. باران به شدت می بارد و پنجره هار ا بخار شدیدی در بر گرفته حتی پنجره اتاق تو که هر روز وقتی از خواب بیدار میشوم نا خودآگاه چشمم به آن می افتد.وشب هنگام نیز با دیدن آن به خواب میروم.پنجره ای که دیگر گشوده نمیشود و شبها نوری از آن بر نمیتابد.یادت می آید که چقدر عاشق باران بودی وهمیشه در چنین روزهایی پنجره را باز میگذاشتی تا عطرش را حس کنی.باورم نمیشود که تو دیگر نیستی ورفتی حتی بدون کلامی.همیشه از کسانی که انتظار نداری بد ترین چیز هارا میبینی.شاید پاییز قبل هیچگاه فکر نمی کردم که امروز بدون تو باشم.آه که اگر بخواهم از تو بنویسم شاید صد ها دفتر هم برایت کم باشد.من که نمیتوانم روزها و شبهای با تو بودن را فراموش کنم.نمیدانم تو چطور توانستی!آخر سالهای کمی نبود که به این آسانی بتوان بر آنها خط بطلان کشید.چه روزهایی که زیر این باران با هم بودیم وقدم میزدیم ومن خشمگین از اینکه تو چتری نیاوردی و تو فقط میخندیدی وبس........... باران این روز پاییزی حال و هوای عجیبی دارد.حس تنهایی حس غریبی است.چه ساعتها که باهم بودیم وشاید فقط میخندیدیم آنهم بی دلیل.آخر خنده جوانی که دلیل نمی خواهد. و این دیگران بودند که میگفتند مگر میشود شما روزی از هم جدا شوید؟! خیلی از چیزها یادتو را در خاطرم زنده میکندو شاید ساعتی نیست که فکرت ناخودآگاه به ذهنم هجوم نیاورد. از وقتی که رفتی آلبوم عکسهایمان را در انباری گذاشته ام. چون هرچه بیشتر به عکسهایت مینگرم کمتر جوابی برای سوالهایم پیدا میکنم. ای کاش میدانستم که تو هم الان مرا بخاطر میاوری یا نه.ولی مگر میشود که مرا فراموش کنی. من وتو قسمتی از زندگی هم شده بودیم که این قسمت هیچگاه رنگ فراموشی نمیگیرد حتی اکر بینمان سالها سکوت و دوری حکمفرما باشد. آه!که چقدر با هم خندیدم وگریستیم. یادت می آید تو همیشه در قهرهای کوتاهمان پیشقدم میشدی.آخر تو خیلی پاکدل بودی و مهربان.اما نمیدانم اینبار به ناگاه چه شد.اینبار که قهری در کار نبود. هیچ و فقط هیچ... هر بار که از کوچه میگذرم قدمهایم را آرام میکنم شاید که پنجره را بگشایی و صدایم کنی و من بسویت پر بکشم..اما افسوس که خیالی خام بیش نیست. باز هم باران وباران...تو عاشق باران بودی ومن بر عکس تو عاشق آفتاب!سالها و ماهها و روزها با تو این کوچه های خیس را قدم زدم.تمامی این خیابانها هنوز هم جای پای ما رادر خود دارد.باز هم پاییز چیزی را از من گرفت.اما من هنوز هستم و زندگی میکنم چون هنوز هم شقایقها وجود دارند.
دوشنبه 27 مهر1388
شهر من رو به زوال است تو باید باشی دل من زیر سوال است تو باید باشی فال حافظ زدم و رند غزلخوان میگفت زندگی بی تو محال است تو باید باشی.
جمعه 9 مرداد1388
شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آنرا از تو گرفتند.
باران چشمم دیگر نمیگذارد.میگوید نباید گفت از کسی که بی بهانه تنهایت گذاشته است ومن می بارم تا نقاشی نارنجی روزی یا شبی دیگر.چرا تعریف نکنم؟چرا نگویم؟میگویم
او تمام شکلات هایش را خورد و من حتی تمام آنهایی که نداده بود یادگاری نگه داشتم.او چه میدانست یادگاری چیست؟او تمام عکسهایم را گم کرد.نامه هایم را پاره کرد.اصلا
نخواند تا بگویم آشفته اش کرد و بعد پاره کرد.من تمام عکسها که نه یک دانه عکس و آن نامه اتفاقی اش را قاب کردم.او مرا از چشمش انداخت و من بلندش کردم تا اوج.
من روشنش کردم اما او خاموشی ام را جشن گرفت.او تمام عروسکهایی را که برای روز عشاق برایش فرستاده بودم به خواهرش داد ومن تنها عروسکی را که بی مناسبت